
فقط میخوام تو همین رویای شیرین خودم بمیرم
« زخم و مرگ »
در ساعت پنج بعد از ظهر.
درست ساعت پنج بعد از ظهر بود.
پسرکی شمدی سپید آورد،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
یک سبد آهک فراهم دیدند،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
و دیگر مرگ بود، تنها مرگ
در ساعت پنج بعد از ظهر.
باد پنبهدانهها را با خود برد،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
زنگار، بلور و نیکل پراکند،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
اینک کبوتر و پلنگ به ستیزه برمیخیزند،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
و رانی با شاخی متروک،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
سیمِ بَم به زخمه درآمد،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
ناقوسهای آرسنیک و دود،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
انبوه سکوت در گوشهها،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
و گاوی تنها با قلبی پُر توان،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
آنگاه که میدانِ گاوبازی آغشته از یُد بود،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
مرگ در زخم تخم گذارد،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
در ساعت پنج بعد از ظهر.
درست در ساعت پنج بعد از ظهر.
تابوتی چرخدار بسترش است،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
استخوانها و فلوتها در گوشش صدا میدهند،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
اینک گاو از میان پیشانیاش نعره سر داد،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
اتاق رنگینکمان غم بود،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
در دوردست اینک قانقرایاست که میآید،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
شاخ زنبق از میان کشالههای سبزِ ران،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
زخمها همچون خورشید میسوختند،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
و جماعت پنجرهها را میشکستند،
در ساعت پنج بعد از ظهر.
در ساعت پنج بعد از ظهر.
آه، آن ساعتِ مرگبارِ پنج بعد از ظهر.
همهی ساعتها پنج بعد از ظهر بود.
در سایهسار بعد از ظهر ساعت پنج بود
.
قبر ۲
چهار تا دیوار
ایندفعه دومتر ارتفاع
ایندفع جا واسه دو نفره
آخه اونجا هم آدم همیشه دل میگیره
آخه اونجا هم آدم بدون همدم دلش میگیره
الان دیگه دو طبقش راحت پیدا میشه
آدم ها همیشه وقتی از یکی بیشتر میشن
دل و جراتشونم بیشتر میشه
وقتی با همن زمانم واسشون زودتر میگزره
زمان واسشون قشنگتره
مخصوصا اگه با هم راحت و هم درد باشن
مخصوصا اگه هر دوتا شون از یه دنیا فرار کرده باشن
مخصوصا اینکه از یه جهنم به یه چهار دیواری پناه اورده باشن
اون جوری دیگه باهم خیلی راحت ترن
چاار دیواری دو طبقه..............................
سلام ....عزیزکم گلکم مهربونم
می دونم وبلاگ جای نامه نوشتن نیست ولی خسته شدم از بس تو خودم ریختم و دم نزدم.
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد
چو به اسم تو رسیدم ای مرگ قلمم به گریه افتاد
کجایی مرگ؟!!!
کجایی ای تنها حقیقت راستین من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم
با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت ، نمی توانم به سویت بیایم
بالهایم شکسته اند و پاهایم بسته حتی برای سقوط در گودال تاریک گور
هم نمی توانم گامی بردارم تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو
میروم.....
کجایی مرگ؟!!!
من میدونم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می گذاريد
من رو در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدونند که سیاه بخت بودام
چشمان من رو باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدونند که چشم
انتظار از این دنیا رفته ام 
دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدونند که من چیزی از
این دنیای پر از نفرت همراهم نبرده ام
و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدونند هر
چه ظلمت بود کشیدم 

مرهم درد دل من مرگ من است
زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است...
وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود مي بينم!!!
بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث
تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث...
وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بينم!!!
دعوت مرگ من امروز گواه درد است
سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!!
و به پايان سفر نزديکم
و من از جمع شما خواهم رفت!!!
میروم تا هم آغوشی مرگ٬
تا هجوم هجرت٬
تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!
و چه احساس لطيفی است عروج!!!
مرگ را در آغوش...
مرگ
را در بر خود می بينم!!!

..ما خانه را خراب کردیم.
..
و تو را یافتیم...
گاه و بی گاه...
و دوباره ساختیم...
و حال...
مائیم و انتظار تو
مرگ
. و
خاک درت مقصد و مقصود
ما...

گاهی آدم به خاطر گذار از مرحله ای چنان درد می کشد و تغییر می کند که دیگر خودش هم نمی تواند خودش را بشناسد شاید فقط از نشانه هایی که حوادث مختلف روی آدم جای می گذارند می توانیم خودمان را بشناسیم: آن نشانه ها تنها چیزهایی هستند که فکر های ما را به هم وصل می کنند و نمی گذارند از هم بپاشیم...
شاید همه درد ها برای این است که پاک بمیریم: شاید اولین آرزوی هر آدمی بعد از مرگ این است که برگردد و یک جور دیگر شروع کند.


شاید هم وقتی از مرگ نجات پیدا می کنیم از تصمیمی که به مرگ منتهی می شود بر می گردیم یا حتی به خواب می رویم در حقیقت مرده ایم اما خدا می خواهد بار دیگر به زندگی برگردیم تا جبران کنیم.
بدن ما گور ما می شود و ما پس از مرگ در گوری که همراهمان است زندگی می کنیم.
همه کسانی که به نوعی بر مرگ چیره شده اند نقطه ضعفشان قبول فرصتی است که بهشان داده اند.

شاید این مهلت های مجدد برای رسیدن به پاکی است...
چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟
بهشت جاودان آنجاست
چرا از مرگ ميترسيد؟
دريغا كه بار دگر شام شد
سراپاي گيتي سيه فام شد
همه خلق را گاه ارام شد
مگر من كه رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
وليكن در ان گوشه در پاي كاج
چكيده است بر خاك سه قطره خون...
وقتي که مرا داخل قبر گذاشتند شنيدم زمزمه اي از ان بلند است ومي گويد:من خانه ي غربتم خانه ي وحشتم خانه ي مارها و عقربها وخانه ي کهن و فرسوده هستم.بعد به من خطاب کرد و گفت:اي انسان نمک نشناس به درون من نه خوش امدي و نه به جا امدي سوگند به ان خدايي که تو و همه ي خلايق را خلق کرد موقعي که بر روي من راه مي رفتي تو را دشمن مي دانستم و ار کردارت ناراحت بودم واکنون که در شکم من قرار گرفتي دشمني من با تو بيشتر شده و به زودي دشمني مرا خواهي ديد چنان جسد تو را فشار دهم که استخوان هايت خرد شود به دنبال اين سخن ناگهان فشاري به من وارد کرد که دنده هاي راستم در دنده هاي چپم فرو رفت گويا شيري که از مادر خورده بودم از بيني و سر انگشتانم بيرون امد بعد از ان از پايين پايم دري به سوي دوزخ باز شد به طوري که حرارت و شعله هاي اتش را در قبرم احساس کردم و جايگاه خود را در اتش ديده بودم سپس مردي زشت صورت زشت سيرت و بد بو داخل قبرم شد در حالي که طبقي در دست داشت.در ان طبق از ميوه ها و غذا هاي جهنمي و ظرفي از اب ها ي جوشان و تلخ و بد بو به من تعارف کرد وگفت:قبل از هر چيز مجبوري از اين ها بخوري؟!به او گفتم اي زشت صورت و اي زشت سيرت تو چه کسي هستي وداخل قبر من چه کار مي کني و از جان من بيچاره چه مي خواهي؟گفت من کردار زشت و اعمال نا رواي تو هستم که در دنيا انجام مي دادي هنوز حرف من با ان مرد تمام نشده بود که ناگهان بادي مسموم و دودي سياه همراه با اتش در قبرم وزيد و نود ونه مار عظيم الجثه بر من مسلط شدند و تا روز قيامت بر من نيش مي زدند.ان مرد به من خطاب کرد و گفت:مي داني اين چه مارهايي هستند؟اگر يکي از اينها در دنيا پيدا شود واز مغرب زمين به مشرق زمين بدمد ديگر درخت وگياهي در روي زمين نمی روید چرا که زمین از دمیدن ان خاکستر می شود




سلام به تویی که مطمئنم هیچ وقت تنهام نمیزاری دلم واست تنگ شده آخه نمی دونم که کی
میبینمت نمی دونم که چه وقت بهت می رسم ولی میدونم که یه روز مییبینمت تو این دوره زمونه
فقط تویی که میتونم باهات حرف بزنم حالت چطوره نمیدونم الان با کی نشستی نمی دونم داری
چیکار میکنی همیشه ساکتی حتی یه کلمه هم با هام حرف نمیزنی ولی بازم مرسی مرسی که
میزاری حداقل باهات حرف بزنم راستش یه بغض گلمو گرفته یه بغضی که ازش بدنم نمیاد تو
تنها کسی هستی که میدونم تنهام نمی زاری عشق وای که چقدر ...................نمیدونم
نمیدونم ولی میدونم که یه روز میای سراغم اشتباه نکنی با عشق حرف نمیزنم هااااااا با خودتم آره
خودت دوس دارم وقتی یه شب خوابیدم ببینمت دوس دارم تو خواب بیای سراغم خسته شدم حتی
از نوشتن از نوشتن از همه چیز میرم که بخوابم شاید امشب همون شب وسال باشه شب بخیر
مرگ دوس داشتنی من بیا منتظرتم .

می خوام بهت بگم خیلی بی معرفتی رفتی منو تنها گذاشتی
امروز روز اول رفتنته امروز قراربود همه برای منو تو سفید ببپوشن اما تو سیاه پوششون
کردی قتی می خواستن تنت که پر از بوسه های عاشقانه من روش حک شده بود رو بشور
قصمشون دادم که تورو خدا یه جوری نشورینش که دردش بگیره اما اونا مثل یه مرده باهات
رفتار می کردن نمی دونستن که تو نمردی.
فرداش که شد ازم پرسیدن که رو سنگ قبرش چی بنویسیم گفتم سنگ قبر؟ بگید شعر کارت
عروسیتون چی باشه؟ همه فکر می کردن دیوونه شدم اما به خدا من می دونم که زندس
وقتی که داشتم می گذاشتنت تو قبر گفتن همه یه موشت خاک بریزید روش وقتی داشتم
موشتم رو پر از خاک می کردم انگاری از تنم دارن یه موشت گوشت می کنن. آخ وقتی
داشتن روت خاک می ریختن و تو زیر خاک می رفتی و کفن سفیدت دیگه دیده نمی شد داد
زدم اصلا شوخی خوبی نیست اگه یه وقت خفه بشه چی و انقدر داد زدم که از هوش رقتم
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم سنگ قبرت رو هم گذاشتن.
همه چیز تموم شد اما یه چیزی رفتی اون ور با فرشته ها عروسی کنی بی معرفت اگه
فرشته نبودم کنیزت که بودم یادت باشه حالا من بی وفام یا تو؟

گاهی وقتها آنقدر حرف زياده که تو گفتن کم ميارم
به همين دليل هست که مينويسم !
بين خودمان بماند داشتم به تو فکر ميکردم
به تو و نشانهای ساده برای اثبات علاقه !
راستی همين نشانهای ساده ی روزمره برای اثبات علاقه کافی
نيست ؟
ولی ميدانم : به هيچ نشانه ای نمی شود اعتماد کرد !
اکنون میتوانم مثل پسرکی هفت ساله بنويسم : آب
و غرق شوم بی آنکه دست و پائی بزنم .
می توانم بنويسم : درخت
و سبز شوم بدون هيچ درنگی .
می توانم تو را بنويسم
و بعد به آرامی ببوسمت بی آنکه کسی ببيند .
می توانم بنويسم : رقص مرگ
و بميرم !
به همين سادگی .
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
رقص مرگ يک ديوانه را شايد هيچ کس نفهمد جز <تو> ... مرگ را
تنها برای خودم دوست دارم ،چون تنها تويی که ميدانی رقص مرگم
چيست ؟؟؟تنها تويی که تمام بند های رقص مرگم را برايم روشن
ميسازی!!!!!!!
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک
اندامم چه خواهد ساخت ،
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را برگلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را ...
سیاه تر از آنم كه بيرنگ بميرم... از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم... من آمده
بودم كه تا مرز رسيدن... همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم ...تقصير كسي
نيست كه اينگونه غريبم.... شايد كه خدا خواست كه با رقص مرگ بميرم...
من میدونم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می گذاريد
من رو در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدونند که سیاه بخت بودام
چشمان من رو باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدونند که چشم
انتظار از این دنیا رفته ام
دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدونند که من چیزی از
این دنیای پر از نفرت همراهم نبرده ام
و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدونند هر
چه ظلمت بود کشیدم
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگ ببوسم
کمکم کن کمکم کن رقص مرگ بی پروایی میخواد
ماهیه چشمهء کهنه هوای تازهء دریایی میخواد
دل من دریاییه چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب،مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمیدم موندنم رقص مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم،عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانهء کوچ،تو سپیدهء غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم،رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیدهء طوسی سرد،مسخ یک عشق پرآوازه شدن
وقتی که اسمت را صدا ميزنند و هيچ پاسخی نمی شنوند!
وقتی که صدايشان را به نشانه ی اعتراض بالا ميبرند!
وقتی که بر بالينت می آيند!
آنگاه تو مرده ای...!
وقتی که سيلی بر صورتت ميزنند!
وقتی که آب بر صورتت می پاشند!
وقتی که گوششان را بر روی قلبت می گذارند تا بلکه هنوز صدای تپشش را
بشنوند!
آنگاه تو مرده ای...!
وقتی که سراسيمه اورژانس را خبر می کنند!
وقتی که پزشکان خبر مرگ تو را اعلام می کنند!
وقتی که مادرت قش ميکند پدرت آرام گريه می کند و خواهر و برادرانت جيغ
کشان بر سر و سينه ی خود ميزنند!
آنگاه تو مرده ای...!
آری تو مرده ای وقتی که اجل می خندد!
آری؛ آری؛ لحظه ی مرگ تو وقتی است که مرگ به سراغت امده
کاش صدای مرگ را بشنوم.!
زندگی کمی صدایش را بلند تر کرد و گفت:
تو اکنون صدایش را می شنوی!
اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی
مشتاق مرگ می شوی
زیرا مرگ آخرین راز زندگی است

گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم .
گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم .
گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم .
گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري .
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم
گفتي ......... گفتم ............
حالا فكر كردي فرق ما ايناست ?
فرق ما اينه كه تو دروغ مي گفتي ? من راستشو مي گفتم !
به دیار دیگری میروم
میروم که شاید کسی یادم کند...
شاید به یاد من کسی گریه کند...
شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست...
دیگر عاشق نباشم....
چون دیگر نخواهم بود....
...برای کسی که هرگز یادم نکرد... ...برای کسی که هرگز یادم نکرد...
مثل یه بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
![]()

زندگي جز قماري بيش نيست ***شادي و غم هر دو را خود ساختيم
گر به شادي بگذرد ما برده ايم*** گر شود طي دوره غم باختيم
گريه نکن
اشکهايت را برايم نگه دار
من آنها را به شمعداني کوچکم مي دهم
شمعداني کوچک من شوري اشکت را دوست دارد
شمعداني کوچک من دلش براي چشمهايت تنگ ميشود
گريه نکن
اشکهايت
هنوز تن شمعدانيام از اشکهايت ميسوزد................
وقتي مي بينم..اشكامُ كه غَلط مي زنن رو گونه هام!
وقتي مي بينم..اين دل به هق هق ميوفته!
وقتي مي بينم..كه قلبم همه سختي ها رو تحمل مي كنه!
وقتي مي بينم..كه زندگي تبديل شده به يه اجبار!
وقتي مي بينمُ..مي بينم!
از اين زمين خاكي سنگ دل متنفر مي شم!
و وداع مي كنم...
نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من.
نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم.
هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.
تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ...
نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم.
نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي.
نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟
من نمي دانم تو به من بگو...
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه ، اون از غصه توست
یه دفعه مثل یه آهو ، توی صحرا ها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود ، گله گرگ وندیدی
دل نبود توی دلم ، تو رو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز ، به کمینت ، نشینن
الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
اولی آهنگ بهونه از فرخ و علی سالار
من و تا کجای این شب سیاه بی ستاره دنباله قصه ی خورشید می کشنونی
دیگه نایی نداره پاهای خستم من و کی به شهر امید می رسونی
توی دفتر ترانه هام عزیزم
دیگه کاغذی نمونده که به اثبات نبودنت بخنده
آره راست میگفته سهراب به خدا
دل خوش تو این روزا ذره ای چنده
رفتی و ازم گرفتی واسه زندگی همه دلخوشی و بهونه هامو
بیا بشکن بغض آکنده ز درد تو صدامو
بسوزون خط به خط ترانه هامو
پاره کن تموم کاغذ پاره های نامه هامو
مگه میره از خیالم اون نگاه عاشقونه
واسه سر سپردگی هام شونه هات بود
یه بهونه مگه غیر حسرت و آه بعد عشقت چی می مونه؟
به تو عادت کرده بودم به تو و نبض دستات
رفتی و تنهام گذاشتی حالا کی از تو چشمام عشقو بخونه
روز اول تو نگفتی که دلت یه جای دیگه اس
دیگه فهمیدم عزیزم رفتنت بود یه بهونه



1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري
2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني
3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري
تک و تنها تو خیابون، به زیر نم نم بارون
باز به یاد تو میفتم، حرفایی که با تو گفتم
گفتم عشق من یه کوهه، تو ببین چه با شکوهه
عشق تو مثل سرابه، عمر کوتاه حبابه
عشق من شعر شرابه، عشق تو نقش بر آبه
عشق تو یک گل زرده، دستایی که سردِ سرده
عشق من مثل جنونه، آبی رنگ آسمونه
عشق یک ماهی به دریاست، عشق من ببین چه زیباست
عشق تو عکسای پاره، نامه های نیمه کاره
حرفایی که نا تمومه، می دونم که بی دوومه
عشق من سادست و آسون، پاک و تازه مثل بارون
عشق من جنس بهاره، توی قلبم موندگاره
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

|
خانه ام وقتي كه مي آيي تمامش مال تو ... هرچه دارم غير تنهايي تمامش مال تو ... اشكهاي بي امان و هرچه شيدايي تمامش مال من ... خانه ي دل پاك و رويايي تمامش مال تو ... چشمهايت با هرچه گيرايي تمامش مال من ... چشمهايم همچو دريايي تمامش مال تو ... | |
|
ای كاش من خدا بودم
|
|
|
ای كاش من خدا بودم!!! آن وقت تو را جای ستارهها میزاشتم تو را تو سینه ماه میكاشتم جای خورشید میتابوندم ای كاش من خدا بودم!!! تو را خالق دل خود میپنداشتم صبر ایوب و برمیداشتم دلم و صبوری میدادم بستر عشق تو تا ابد تو وجودم میزاشتم ای كاش من خدا بودم... | |
|
|
|
|
آسمان امشب به حالم گريه كن روح تب دار مرا پاشويه كن آتش افكند عاشقي بر حاصلم گريه كن بر مجلس ختم دلم گريه كن بر من كه روحم تير خورد شانه ي احساس من شمشير خورد چشمهايي بي شكيبم كرده است با خودم حتي غريبم كرده است بيقرارم من دلم در چنگ اوست هر چه هست از چشم پر نيرنگ اوست اما نمي دانم كه آن درد سينه سوز از كجا آمد نميدانم هنوز شايد از توي جنگلهاي راز شايد از پشت چترهاي نياز آمد و من پيش پايش گم شدم وز جنون ورد لب مردم شدم آمد و چون شمع آبم كرد و رفت عشوه اي كرد و خرابم كرد و رفت عشق خونت را دواتت ميكند شاه باشي عشق ماتت ميكند واي عجب كاري به دستم داد دل هم شكست و هم شكستم داد دل | |